پيغام مدير : HaMe EsMaM o MiDo0NaN , BiKhODi FaZ NADe , AgeH KaSi BeHeT GoFt Ba Man TiRiP DaRe LuF ZaDe .!!!. ---- MoHaMmAd BlAsTeR ---
--------------------كد لينك ما :
برای جستجو در همين صفحه واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنید :
فروردین 1387 آبان 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385
رفع مشكلات وبلاگنويسان سايت آموزش ايرانيان _•°¤(¯`°.* فرشته *:.°´¯)¤°•_ _•°¤(¯`°.* dadash *:.°´¯)¤°•_ _•°¤(¯`°.* moosi *:.°´¯)¤°•_ _•°¤(¯`°.* نازنین *:.°´¯)¤°•_ _•°¤(¯`°.* hale *:.°´¯)¤°•_ _•°¤(¯`°.* aram18 *:.°´¯)¤°•_ _•°¤(¯`°.* shamila *:.°´¯)¤°•_ _•°¤(¯`°.* eblis *:.°´¯)¤°•_ _•°¤(¯`°.*Dre@MS*:.°´¯)¤°•_ _•°¤(¯`°.* نیلوفر *:.°´¯)¤°•_ قالب هاي حرفه اي براي شما آموزش هر آنچه شما بخواهيد سايت تخصصي آموزش
قالب های توپ برای شما _•°¤(¯`°.* gilaniha *:.°´¯)¤°•_ _•°¤(¯`°.* mahin *:.°´¯)¤°•_ _•°¤(¯`°.* زهرا *:.°´¯)¤°•_ _•°¤(¯`°.* nina *:.°´¯)¤°•_ _•°¤(¯`°.* آسمون *:.°´¯)¤°•_ _•°¤(¯`°.* نادیا *:.°´¯)¤°•_ _•°¤(¯`°.* ارزو *:.°´¯)¤°•_ _•°¤(¯`°.* ساجده *:.°´¯)¤°•_ _•°¤(¯`°.* mojtaba *:.°´¯)¤°•_ _•°¤(¯`°.* مريم *:.°´¯)¤°•_ دامین رایگان ( 5254 )آرشيو لينكدوني
Mohammad Blaster
تا به حال نفر از اين سایت بازديد كرده اند كه كاربر آنلاين در سایت هستند.
طراح قالب : یعقوب اکتفان
www.pcsuite.tk
پرنده و انسان ( )
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو
به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی.پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اماگاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم .انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود .پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان
منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید .
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی
است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی
را
به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی .پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن ازیادشان رفته است .درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ "انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی رااحساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست……
لينك ثابت
..: آخرین ارسال ها :..
آخرین ارسال های انجمن
کپی برداری از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .All Rights Reserved 2005-2006 © by pcsuite.comThe Template Designed By yaghoob ektefan @ www.pcsuite.tk